آريانا

آدمي بصيرت است نه به صورت، انسانيت به كمال است نه به جمال.

تا-2-8
نویسنده : کودکی از آریا - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
 

از آنجا به یاد دارم که به زمین خوردم و شاید دستی بلندم کرد یا در نبود آن دست بر زانو تکیه زده و ایستادم و بغز گلویم را غورت دادم بی آنکه کسی بفهمد...

تا قبل از آنکه بفهمم زندگی چیست و معنا و مفهوم حقیقت را درک کنم در منجلابی از بدی ها ، کنش ها و تضادهای شخصیتی فرو می رفتم اما کلامی صمیمی و دلسوز در آن روزها تلاش می کرد تا مرا متوجه سازد، روزها و شبهای زیادی را به یاد دارم که به پای صحبتهایش می نشستم اما درک واقعی نداشتم تا روزی که حادثه ناگواری هر دویمان را تکان داد.

برای زندگی من نقش یک زمین لرزه که زندگیم را جا به جا کرد و برای استادم نقشی چون شکستن کمرش را داشت. و حیف که چطور زندگی بازیم داد و من خود را بازیگر این بازی کردم.

همیشه وقتی به یاد آن روزها می افتم حس تنفر از خودم وجودم را فرا می گیرد، و آیا حالا من آن آدم هستم؟؟؟ به تغییر اعتقاد دارم و به اینکه وقتی زندگی پرده های ابهاماتش را کنار می زند و حقایق با نوری تشدید شده چشم را مجبور به جمع شدن می کند...

بعد از آن واقعه -که برای هیچ بنی بشری بی موقع پیش نیاید- حدود 2 سال در سکوت، توهم، افکار مشوش و افسردگی های خفیف سر کردم. بسیار سخت بود تا اینکه تمام قوایم را جمع کردم و چشمانم را رو به پرتوی چشم آزار حقیقت آن زمانه گشودم.

و خداوندا تنها تو را شکر می گویم که منی و استادی و اتفاقی و چنین سرنوشتی را برایم رقم زدی.


 
comment نظرات ()